صبح جمعه ... پیرمرد آبدارچی در دفتر رو باز میکنه ... میخواد ببینه چند نفر اومدن تا بره براشون چایی بیاره ...
میبینه غیر از سرپرست کسی نیست ...
میپرسه تنهایی؟؟!!!
با یه مکث چند ثانیه ای ... با یه لبخند محو میگم بله ... و تو دلم میگم مجبوری این تنهایی رو به رخم بکشی ؟!
هیچی ... کل انرژی جمعه مون پرید ... ![]()
در خیالم بوسه بر آن روی زیبا میزنم ...
در حریم پاک و پر مهرش نیایش میکنم ...
چون میسر نیست دیدار رخ چون سنبلش ...
با خیالش رو به گلزار و گلستان میبرم ...
وصل او همچون سرابی باشد و من لاجرم ...
با تمام جان خود از دل دعایش میکنم ...
![]()
پی نوشت۱:عنوان شعری است عاشقانه که در برنامه رادیو هفت توسط مجری خوانده شد و نام شاعرش در ذهنم نیست ...
"زلف را شانه مزن ... شانه به رقص آمده است ...
شانه هیچ ... آینه خانه به رقص آمده است ..."
پی نوشت ۲:بیت اول شعر بالا در سپیده دم یکشنبه در خلسه میان خواب و بیداری به ذهنم رسید و مابقی فی الکیبورد سروده شد ![]()
میگه من هر وقت با تو صحبت میکنم شُشهام باز میشه از بس میخندم ...
میگم باز خدا رو شکر به همینجا ختم میشه پایینتر نمیره ... ![]()
دیگه نمیگم اون چی جواب داد ... چاردیواری اختیاری ... ![]()
پی نوشت: "یک نفر" عزیز ... از لطفت ممنونم ... ای کاش یه نشونی چیزی میذاشتی ... ولی به هر حال ممنونم ازت ![]()
گاهی اوقات خالی از حسم ...
تهی از هر احساس ...
و در اندیشه لبخند پر از مهر خدا ...
که حواسش جمع است ...
و به من میخندد ... که نباشد باکت ... من تو را سخت هوادار استم ...
گفت مامانم ازم راضی نیست زن نمیگیرم ... حالا چی میشه ...
منم گفتم ملائکه تو صورتت تف میکنن ...![]()
نتیجه گیری : با من دهن به دهن نمیشه دیگه ... ![]()
پی نوشت۱: پست قبلی درددل بود نه موضع گیری ضد نسوان ... سو تفاهمی اگر شد میبخشید ...
پی نوشت۲:جواب دادن به کامنتهای دوستان احترام به ایشان است ... قصور ما را به حساب بی ادبی نگذارید ... سرمان بسی شلوغ و نتمان بسی ذغالیست ... ![]()
بعدا نوشت مهم: یادم رفت بگم جوابی که دادم بخشی از دیالوگ پرویز پرستوئی تو فیلم "مارمولک" بودش ... و الا ما همچین هم بی ادبیات نیستیم ... ![]()
یه سری آدما هستن ... دوست دارن هر جور شده همه جا وجهه داشته باشن ...
دوست دارن هر طور شده تو هر شرایطی برای خودشون یه وجاهتی درست کنن تا مثلا در آینده به دردشون بخوره ...
وقتی با این دست آدما برخورد میکنم دلم میگیره .. نمیتونم اینجوری باشم ...
دوست ندارم به هر قیمتی! آدما رو دور و بر خودم نگه دارم ... حالا احترام و ... سر جاش ... تحت هیچ شرایطی بی حرمتی به کسی نمیکنم ...
اما تو حیطه افراد نزدیک به خودم نمیتونم ببینمشون ... نمیتونم درددل کنم باهاشون ...
روراستی رو ترجیح میدم به رنگ عوض کردن ... ولو اینکه خوشایند عده ای نباشه ...
پاش هم ایستادم ... سعی کردم اگر قراره حرفی بزنم یا کاری بکنم که به کسی مربوطه که در حال حاضر نیست ... همون حرف رو بتونم جلوی خودش هم بگم ... یا مطمئن باشم کاری که میکنم ناراحتش نمیکنه ...
چند تا دوست قابل اعتماد داشتن بهتر از یه عالمه آدمیه که به وقتش ندونی با کدومشون دردل کنی که نره بذاره کف دست بقیه ...
اینجوریاس ... ![]()
صحبت ظرفیت آدمها برای مدیریت بود ...
منم گفتم آدما باید به اندازه ای که شلوارشون اجازه میده بپرن ... و الا عواقب بدی داره ... ![]()
پی نوشت:آرزو میکنم که به اندازه همه تنهاییها و دلتنگیهای من شادی داشته باشید ... ![]()
پشت چراغ قرمز ماشین کناری با کلی بوق و سر و صدا حالیم کرد که میخواد آدرس بپرسه ...
بهش گفتم تقاطع بعدی رسیدی سمت چپ ... راست ... چپ ...؟؟؟؟!!! بپیچ برو پایین ...
از اینکه چپ و راست رو قاطی کرده بودم خنده اش گرفت ...
اما وقتی یه لحظه چشم تو چشم شدیم و خیسی چشمام رو دید ... خنده رو صورتش ماسید و ... فهمید نباید از کسی که تو حال خودشه آدرس پرسید ...
مطمئنم که هیچ چیز تو این دنیا تصادفی نیست ...
خدایا ... منو میشناسی ؟!
منتظرم ببینم آخرش چی میشه ... ![]()
پی نوشت :بر کام خشک ما یه حقارت نظر نکن ... ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم ...
پائیز ... همان بهار است که عاشق شده است ...
در سرمای پائیز ... همان زمان که از سرما تنت میسوزد و از درون هم آب میشوی ... همان زمان هم میتوان با خوشبختی عزیزان دلگرم بود ...
خوشحالم از خوشبختیتان ...
آوای خوش هــــــزار تقدیم تو باد ...
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد ...
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق ...
این لحظه هزار بار تقدیم تو باد ![]()
پی نوشت :چندی پیش مراسم ازدواج همبازی دوران کودکیم بود ... خواستم حس خوبش رو اینجا ثبت کنم ...![]()
نوادر نوشت :بر خلاف همیشه ... در مراسم فوق الذکر شام نخوردم ... چون در حد خودم باید حواسم جمع میبود تا کم و کسری نباشه ...![]()
میگه تو روزای بارونی چرا برف پاک کن ماشین رو دیر به دیر میزنی ...
میگم به رانندگی با چشمای خیس عادت کردم ... تا وقتی چشمام پر بشه و نیازی به پاک کردن اشکهام نباشه ادامه میدم ...