مکان:محل ورود به حوزه امتحانی (شما هنوز اصلاح نشدین ... من میگم مکان باز منحرف میشین
)
مسئول برگزاری امتحان در حین ورود کیک و ساندیس مربوطه رو میده و میگه بفرمائین ...
مترومن:آقا چرا با جوون مردم این کار رو میکنین؟!!! چرا انگیزه جوونا رو از بین میبرین؟!
من اینهمه زحمت کشیدم بیام امتحان بدم به عشق این کیک و ساندیس... اون وقت شما همین اول کار انگیزه مون رو از بین میبرین؟! الان من با چه دلخوشی ای برم بشینم سر جلسه امتحان ![]()
![]()
پی نوشت:بعد از حدود ۵ سال دوری ... حضور در حال و هوای دانشگاه حس ملسی داشت ![]()
![]()
پارسال یه همچین موقعی تو این پست گفتم خونش حلاله کسی که بیاد در مورد ولنتاین حرف بزنه ...![]()
خواستم بگم امسال هر کی هرچی میخواد بگه ... :))
میگه یه نگاه به این نقشه بنداز ... مال یه ساختمونه که تو تجریش با امکانات مدرن میخواد ساخته بشه ...
میگم ول کن ... من ببینم ایراد میگیرم ازش ها ...
میگه عیب نداره ... نظرتو بگو ...
...
پس از بررسی میگم محل اتاق خواب اصلی خوب نیست ...
میگه چرا؟!!! جانمائیش که خوبه ... سرویسهای بهداشتی مجزا هم داره ...
میگم مشکلش همینه ... چون مسیری که از تختخواب تا سرویسها باید طی بشه هم زیاده ... هم باریکه ...
میگه نه باریک نیست ... یه نفر به راحتی رد میشه ...
میگم عزیز من چرا درک نمیکنی ... اینجا اتاق خوابه ... شاید یه مسئله ای پیش اومد خواستن دو تایی برن ... فکر نمیکنی اونی که تو بغل اون یکیه کله اش میخوره در و دیوار تا برسه به حموم ...![]()
![]()
![]()
میگه من نمیدونستم فکر اینجاش هم باید باشم ![]()
صبح جمعه ... پیرمرد آبدارچی در دفتر رو باز میکنه ... میخواد ببینه چند نفر اومدن تا بره براشون چایی بیاره ...
میبینه غیر از سرپرست کسی نیست ...
میپرسه تنهایی؟؟!!!
با یه مکث چند ثانیه ای ... با یه لبخند محو میگم بله ... و تو دلم میگم مجبوری این تنهایی رو به رخم بکشی ؟!
هیچی ... کل انرژی جمعه مون پرید ... ![]()
در خیالم بوسه بر آن روی زیبا میزنم ...
در حریم پاک و پر مهرش نیایش میکنم ...
چون میسر نیست دیدار رخ چون سنبلش ...
با خیالش رو به گلزار و گلستان میبرم ...
وصل او همچون سرابی باشد و من لاجرم ...
با تمام جان خود از دل دعایش میکنم ...
![]()
پی نوشت۱:عنوان شعری است عاشقانه که در برنامه رادیو هفت توسط مجری خوانده شد و نام شاعرش در ذهنم نیست ...
"زلف را شانه مزن ... شانه به رقص آمده است ...
شانه هیچ ... آینه خانه به رقص آمده است ..."
پی نوشت ۲:بیت اول شعر بالا در سپیده دم یکشنبه در خلسه میان خواب و بیداری به ذهنم رسید و مابقی فی الکیبورد سروده شد ![]()
میگه من هر وقت با تو صحبت میکنم شُشهام باز میشه از بس میخندم ...
میگم باز خدا رو شکر به همینجا ختم میشه پایینتر نمیره ... ![]()
دیگه نمیگم اون چی جواب داد ... چاردیواری اختیاری ... ![]()
پی نوشت: "یک نفر" عزیز ... از لطفت ممنونم ... ای کاش یه نشونی چیزی میذاشتی ... ولی به هر حال ممنونم ازت ![]()