صبح جمعه ... پیرمرد آبدارچی در دفتر رو باز میکنه ... میخواد ببینه چند نفر اومدن تا بره براشون چایی بیاره ...
میبینه غیر از سرپرست کسی نیست ...
میپرسه تنهایی؟؟!!!
با یه مکث چند ثانیه ای ... با یه لبخند محو میگم بله ... و تو دلم میگم مجبوری این تنهایی رو به رخم بکشی ؟!
هیچی ... کل انرژی جمعه مون پرید ... ![]()