با فرشاد و فرزاد هم سن و سال بودم ... فرشاد یک سال بزرگتر از من بود ... فرزاد یک سال کوچکتر ...
ده ... یازده سالی میشد با هم جور بودیم ...
فرشاد رو به واسطه کارش خیلی وقتا همراهی کردم ... تقریبا هر وقت گیر میکرد اولین نفر به من میگفت ... بابت همین حرف و حدیث هم زیاد شنیدم ...
با فرزاد هم رفیق بودم ...تقریبا هر جا ما بودیم اونم بود ...
گذشت تا دو سال پیش که فرشاد ازدواج کرد ... فرزاد بیشتر به من نزدیک شد ... تنها بود ...منم هواش رو داشتم ...
خیلی وقتا شونه من تکیه گاهش بود و من سنگ صبورش ...
حدودا یک سالی بخاطر مشغله زیاد هر دومون کمتر میدیدم همو ...
فهمیده بودم داره سر و سامون میگیره ... منتظر بودم خبرش رو خودش بهم بگه ...
تا اینکه به گوشم رسوندن شب عید نامزد کرده فلان روز هم عقدشونه ...
دوست مشترکمون گفت شب عقد انتظار داشتم تو ساقدوشش باشی ... چرا نبودی؟!!!
گفتم رفیق ... فرزاد اولین کسی نبود که فقط دلتنگیاش رو با من بود ...
چند وقت پیش با همسرش دیدمشون ... به روش نیاوردم ... از ته دلم آرزو کردم خوشبخت بشن ...
پی نوشت۱:اینا رو ننوشتم که نق و ناله کنم ... نوشتم که یه چیزایی یادم بمونه ... یادم بمونه که از این به بعد اگر سنگ صبور کسی شدم حواسم باشه که ممکنه فراموش بشم ...
به اندازه همین چند خط دلخوری رو فکر کنم حق دارم ...
![]()
پی نوشت ۲:به اینجا سری بزنید اگر تونستید کمک کنید ![]()
سال نو مبارک ... ایشالا همه سال خوبی داشته باشن ...![]()
از لطف همه دوستان ممنونم ...
۹۱ سال عجیبیه ... از اولش کلا داره میباره ... از خسته کنندگی تعطیلات و ... که بگذریم ... گوشیم پکیده دادم درستش کنن الان یه گوشی عصر حجر دارم که فقط زنگ میزنه ... خودمم بدتر از گوشیم ...![]()
فقط یه کم تونستم کم خوابی شب عید رو جبران کنم ... که اونم به لطف اقکار مزاحم کوفتمون میشه گاهی ...
آهان ... کامپیوترمم منهدم شده ... الان دارم با یه سیستم امانت آپ میکنم!!!
کل عیدیهام رو هم خرج کردم :دی
از همه بگذریم ...
مجموع آجیل دریافتیم تا الان به شرح ذیله ...
۸ تا دونه بادوم ... ۱۵ تا دونه پسته ... ۱۰ تا بادوم هندی ... ۱۰ تا هم چیزای دیگه ...
۲ کیلو هم وزن کم کردم ![]()
خلاصه خدا آخرش رو بخیر کنه ...
ار اینکه کامنتها بی جواب موندن عذر میخوام ... عیدیه امسال ماست دیگه ...
یا علی
پی نوشت:خون دلها خورده ایم ![]()
آدمهای بزرگ ... دنیایشان بزرگ است ... ماندن در این دنیا بزرگی میخواهد ... این است که آدمهای کوچک در دنیای آنها جایگاه کوچکی دارند... و یا اصلا ندارند ... حالا هر قدر هم تقلا کنند برای ماندن ...
آدمهای کوچک ... دنیایشان هم کوچک است ...و آدمهای بزرگ گاهی تمام دنیای آنها میشوند ...
ماندن در این دنیا برای آدمهای بزرگ راحت است ... اما وای به روزی که نخواهند در این دنیا بمانند ... یک دنیا نابود میشود ... یک دنیا ...
![]()
پارسال یه همچین موقعی تو این پست گفتم خونش حلاله کسی که بیاد در مورد ولنتاین حرف بزنه ...![]()
خواستم بگم امسال هر کی هرچی میخواد بگه ... :))
صبح جمعه ... پیرمرد آبدارچی در دفتر رو باز میکنه ... میخواد ببینه چند نفر اومدن تا بره براشون چایی بیاره ...
میبینه غیر از سرپرست کسی نیست ...
میپرسه تنهایی؟؟!!!
با یه مکث چند ثانیه ای ... با یه لبخند محو میگم بله ... و تو دلم میگم مجبوری این تنهایی رو به رخم بکشی ؟!
هیچی ... کل انرژی جمعه مون پرید ... ![]()
صحبت ظرفیت آدمها برای مدیریت بود ...
منم گفتم آدما باید به اندازه ای که شلوارشون اجازه میده بپرن ... و الا عواقب بدی داره ... ![]()
پی نوشت:آرزو میکنم که به اندازه همه تنهاییها و دلتنگیهای من شادی داشته باشید ... ![]()
پشت چراغ قرمز ماشین کناری با کلی بوق و سر و صدا حالیم کرد که میخواد آدرس بپرسه ...
بهش گفتم تقاطع بعدی رسیدی سمت چپ ... راست ... چپ ...؟؟؟؟!!! بپیچ برو پایین ...
از اینکه چپ و راست رو قاطی کرده بودم خنده اش گرفت ...
اما وقتی یه لحظه چشم تو چشم شدیم و خیسی چشمام رو دید ... خنده رو صورتش ماسید و ... فهمید نباید از کسی که تو حال خودشه آدرس پرسید ...
مطمئنم که هیچ چیز تو این دنیا تصادفی نیست ...
خدایا ... منو میشناسی ؟!
منتظرم ببینم آخرش چی میشه ... ![]()
پی نوشت :بر کام خشک ما یه حقارت نظر نکن ... ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم ...
میگه تو روزای بارونی چرا برف پاک کن ماشین رو دیر به دیر میزنی ...
میگم به رانندگی با چشمای خیس عادت کردم ... تا وقتی چشمام پر بشه و نیازی به پاک کردن اشکهام نباشه ادامه میدم ...
اونایی که پشت فرمون ماشین تنها نشستن ... مستقیم به جلو نگاه میکنن ... زل نزنین بهشون ...
اونا هم همینجورین ...
نمینویسم ... چون تلخم ... چون دلگیرم ... چون کارهام نتیجه معکوس داده ...
چون از دست آدمهای دور و برم شاکیم ... ناراحتم ... از زخم زبونهاشون خسته ام ...
خوب آدمی هم که تلخه ... بعد از یه مدت تلخی براش عادت میشه ...
در نتیجه اگه بخواد دست به قلم بشه ... این تلخی رو منتقل میکنه ... منم چنین چیزی رو نمیخوام ...
از لطف تمام دوستانی که پیگیری میکنن ممنونم ... ولی فعلا حرفی برای گفتن ندارم ... ببینیم تا بعد چی میشه ...
یا علی ![]()
زمان :شب جمعه گذشته ...
مکان :اتاق رئیس (دیگه ببین چیه که اتاق رئیس هم مکان شده
)
مترومن: با اجازه من رفتم ... ![]()
رئیس : کجا؟! کار دارم باهات ...
مترومن: آخه نمیشه که ... ما ۴ تا همگی مجردیم ... من که زورم به شماها نمیرسه ... میترسم کار دستم بدین ![]()
رئیس : ![]()
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن ...
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی ...