"درون سینه آسایش ندارم ...
نیستان را به آتش میکشانم ..."
به گمانم سدساز خوبی بشوم ...
وقتی میشود جلوی سیل خروشان اشک را که تا پشت پلک آمده پیش نامحرمان گرفت ...
مگر آفتاب نگاهت این کوه یخی را آب کند ...
پی نوشت : چه دردیست در میان جمع بودن ... ولی ...
تو مدیریت باید حواست باشه ... در عین تقسیم وظایف به کار کسی اعتماد نکنی و خودت هم پیگیر کارت باشی ...
و الا بعدا با هزینه و ضرر بیشتری اون کار انجام میشه ...
حالا فرق نمیکنه این مدیریت تو کار باشه یا تو روابطت ...
تو روابط هم نباید این طور فکر کنی که طرف خودش حواسش هست و از طرف تو نیاز به مراقبت نداره ...
خلاصه از ما گفتن بود ![]()
خدایا اشکال ندارد ما در مطلع ماه "اردی بهشت" دعای تحویل سال بخوانیم؟!
"اردی بهشت" وسط سیبل بهاره ... نه سرمای فروردین ... نه گرمای خرداد ... خود خود بهار ...
خدایا به حرمت عشق ... طراوت بهشت را در "اردی بهشت" بر دلمان جاری کن ...![]()
پی نوشت:در رفتن جان از بدن ... گویند هر نوعی سخن ... من خود به چشم خویشتن ... دیدم که جانم میرود ...![]()
"درخت ... درخت است ...
حتی اگر باران نبارد ... و یا آفتابی نباشد ...
ریشه ها ناامید نمیشوند ... "![]()
یه جایی خوندم اینو ...
گفتم آره ... حتی اگر با آهنگای جینگول "اندی" هم گریه کنی ... بازم از بین اشکها یه نوری میتابه ...
طاقت بیار رفیق ... ![]()
هم نام بودن با او افتخاری بود که در ابتدا نصیبم شد ...
در طول سالهای عمرم زیاد شنیده بودم از او ... از یتیم نوازیهایش بسیار خوانده بودم ...
وقتی از در وارد شد ... خشکم زد ... رسما تاکسیدرمی شده نگاهش کردم ... خودش هم تعجب کرد ...
شاید تنها جایی بود که از موضع بالا و با تحکم با آن همکارم حرف زدم ... گفتم کسی حق ندارد کارش را پشت گوش بیندازد ... بلافاصله کارش را انجام بده ... خودم پیگیر کارهایش شدم تا زمانیکه منتقل بشوم جای دیگری ...
میدانی چرا ... خیلی ساده ... چون شبیه شما بود ... همین ...
چهره اش ... صدایش ... مظلومیت نگاهش ... حجب و حیا و ادبش ...
...
میدانی ... این روزها ... گاهی اوقات پرتاب میشوم به ۱۶ سال پیش ...
شب آخری که با هم بودیم ... ای کاش جاخالی نداده بودم و آن پس گردنی را از تو میخوردم ... حسرتش به دلم ماند ...
گاهی پشت صندلی که مینشینم و برای تقسیم کار همکاران برنامه ریزی میکنم ... با خودم میگویم کاش بودی و این روزهایم را می دیدی ... و از دیدنم میبالیدی به خودت ...
به قول یکی از نزدیکانت "آنچه که میخواستی شدم"
ای کاش بودی و با افتخار به دوستانت میگفتی این متروئی که سوار میشوید چنین است و چنان ... و با افتخار مرا نشان میدادی و میگفتی اطلاعاتشان را در این مورد بالا ببرم ...
عنوان که هیچگاه برای من و تو مهم نبوده و نیست ... اما میدانم ته دلت غنج میرفت اگر میشنیدی کسی مرا با پیشوند مهندس خطاب کند ... حق هم داری ... کم نیست ... ثمره موی سپیدت و خون دلت هستم ...
گاهی اوقات در جلسات کاری که بحث بالا میگیرد و وسط حرفم میپرند و حرفم ناتمام میماند ... یادم می افتد که تو تنها کسی بودی که همیشهء خدا هر وقت وسط حرفت پریدم ... حرفت را قطع کردی و به من گوش دادی ... حتی گاهی عمداً این کار را میکردم ببینم واکنشت چیست ... خوب بچه بودم ... شعورم به بزرگی قلب اهورائیت قد نمی داد ...
این روزها فقط دلم به این خوش است که فرزند خلف تو هستم ...
کپی برابر اصل که نه ... ولی شبیهت شدم ... خیلیها دوست دارند بدانند ریشه این خلق و خوی من کجاست ... و من فقط قطره ای از مهربانی تو ام "آقا سید" ![]()
پی نوشت:پدر بزرگ خیلی مهربان بود ... خییییلی ... ![]()
آدمهای بزرگ ... دنیایشان بزرگ است ... ماندن در این دنیا بزرگی میخواهد ... این است که آدمهای کوچک در دنیای آنها جایگاه کوچکی دارند... و یا اصلا ندارند ... حالا هر قدر هم تقلا کنند برای ماندن ...
آدمهای کوچک ... دنیایشان هم کوچک است ...و آدمهای بزرگ گاهی تمام دنیای آنها میشوند ...
ماندن در این دنیا برای آدمهای بزرگ راحت است ... اما وای به روزی که نخواهند در این دنیا بمانند ... یک دنیا نابود میشود ... یک دنیا ...
![]()
در خیالم بوسه بر آن روی زیبا میزنم ...
در حریم پاک و پر مهرش نیایش میکنم ...
چون میسر نیست دیدار رخ چون سنبلش ...
با خیالش رو به گلزار و گلستان میبرم ...
وصل او همچون سرابی باشد و من لاجرم ...
با تمام جان خود از دل دعایش میکنم ...
![]()
پی نوشت۱:عنوان شعری است عاشقانه که در برنامه رادیو هفت توسط مجری خوانده شد و نام شاعرش در ذهنم نیست ...
"زلف را شانه مزن ... شانه به رقص آمده است ...
شانه هیچ ... آینه خانه به رقص آمده است ..."
پی نوشت ۲:بیت اول شعر بالا در سپیده دم یکشنبه در خلسه میان خواب و بیداری به ذهنم رسید و مابقی فی الکیبورد سروده شد ![]()
گاهی اوقات خالی از حسم ...
تهی از هر احساس ...
و در اندیشه لبخند پر از مهر خدا ...
که حواسش جمع است ...
و به من میخندد ... که نباشد باکت ... من تو را سخت هوادار استم ...
...
دل عاشق به پیغامی بسازد ...
خمار آلوده با جامی بسازد ...
مرا کیفیت چشم تو کافیست ...
ریاضت کش به بادامی بسازد ...
![]()
پی نوشت: یکی از نزدیکان بسیار عزیزم تمرین خطاطی میکنه ... این شعر رو از روی سرمشقهاش یاد گرفتم ![]()
به جام دیدگانت هست کردی ...
الستم دادی و سرمست کردی ...
مرا در باغ چشمت تاب دادی ...
عجب دسته گلی بر آب دادی ...
![]()
عنوان پست کتاب شعری است به همین نام از نویسنده جوان به نام آقای مهدی فرج اللهی ![]()
شعر بالا رو هم پارسال تو رادیو گوش دادم سریع نوشتم ... اون موقع فقط قشنگ بود ... نمیدونستم ممکنه برای کسی مصداق هم پیدا کنه ![]()
خلاصه این جوریاس ![]()
التیامِ زخمم در هجوم وحشیانه گرگهای با محبت!!!
لبخندی ست به ملایمت غنچه صورتی رنگ اطلسی ...
اگر برجای من غیری گزیند دوست ... حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم ...
![]()