تبليغاتX
مردی از مترو - واقعیت
...

حاجی میگفت :"به شاگردم اعتماد داشتم ... بارها امتحانش کرده بودم ... حتی همه همکاران هم میگفتن ما رو سر این بچه قسم میخوریم ... اما همیشه ته دلم میگفتم بازم باید امتحانش کنم ...

تا اینکه یه روز مخصوصا وقتی داشتم با تلفن حرف میزدم یه آتویی از خودم دادم دستش ... حرفی زدم که اگه تو بازار میپیچید آبرویی برام نمیموند ... و خوب طبیعیه که اگر هم کسی میفهمید میدونستم از کجا درز کرده ...

گذشت ... دو سالی از این قضیه گذشت تا یه روز کارمندم بهش تهمت دزدی زد ...

کار به پادرمیونی چند تا از تجار دیگه کشید و طفل معصوم رو گذاشتن زیر منگنه که یالا اعتراف کن ...

اونم فقط سرش پایین بود و میگفت من دزد نیستم ...

تا اینکه بالاخره صبر همه تموم شد و دست بردن زنگ بزنن آگاهی ...

اونجا بود که به همه شون نهیب زدم که کسی کاری نکنه ... میدونستم کارمندم سر و گوشش میجنبه .. ولی چون دله دزدی بود چیزی نمیگفتم ...

گفتم این بچه با چیزی که از من میدونست در چشم به هم زدنی میتونست آبروی چندین ساله منو ببره ... اما با اینکه خودش متهم بود ولی دم نزد ...

وقتی همه رفتن یه نفس راحت کشیدم و گفتم دمت گرم پسر ... رازداریت حالا بهم ثابت شد  ..."


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1391/02/30 |
...

-: میگه تو که تا حالا تجربه مشترک نداشتی ...

+: میگم از کجا میدونی؟! من تو خصوصی ترین جایی که هر فرد میتونه داشته باشه تجربه مشترک دارم!

-: میگه یعنی چی؟! تو که مجردی ... یعنی میخوای بگی ...

+: میگم چیه دور برداشتی بابا!

پارسال که رفته بودم آزمایش اعتیاد بدم با تکنیسین آزمایشگاه با هم رفتیم تو مستراح

مگه از اونجا خصوصی تر هم داریم؟!

... و به این میگن آچمز کردن طرف مقابل با دو حرکت

 

پی نوشت:پارسال برای استخدام تو یه سازمان دولتی مجبور شدم برم تست عدم اعتیاد بدم ... البته بعد از اینکه دو روز اونجا کار کردم ...استعفا دادم ...

دلیل استعفام هم این بود ... لطفا کمی گرگ باشید! 


برچسب‌ها: واقعیت, نوشته های متوفی
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1391/01/26 |
سلام

سال نود آخرین نفسهاش رو میکشه ... میدونه و میدونم و میدونید که دیگه تکرار نمیشه ... مثل مریضی که ازش قطع امید شده باشه ...

خیل حرفها میشد بگم ... ولی بماند برای بعد ... شاید هم هیچ وقت!

نمیتونم بگم سال بد یا خوبی بود ... چون سالی بود که اثراتش تو سالهای بعدی برام روشنتر میشه ... پس بذارید هر وقت به نتیجه کامل رسید بگم چجوری بود ...

ولی رویهم رفته دوستش داشتم ... با اینکه یه زمانهایی خیلی زجر کشیدم و سختی رو به معنای واقعی کلمه حس کردم ...

ولی زمانهاییش رو هم به معنای واقعی کلمه زندگی کردم ... یعنی یه زندگی میگم یه زندگی میشنوین ها ...

زیاده عرضی نیست ... سال خوبی رو برای همه تون آرزومندم

به هر دلیلی اگر کسی از دستم رنجیده به بزرگی خودش ببخشه ...قطعا بدونید عمدی نبوده ...

پی نوشت:امسال حس و حال پای هفت سین نشستن رو ندارم ... چراش رو هم نپرسین ... چون خودمم نمیدونم :دی

حالا من میگم نمیدونم شمام فکر کنید نمیدونم

فقط ...

"اگر یادتان بود و باران گرفت ...

دعایی برای بیابان کنید ..."

 

یا علی


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1390/12/29 |
...

دختر کنار مادرش نشسته بود ... لبخند محوی داشت ... مادرش با چشمانی نگران نظاره گر جواب بود ...

پیرمرد با نگاه نافذش رو به دختر کرد ...

پس از اندکی تامل با طمانینه ای که نظیرش را ندیدم گفت ...

"برو دخترم ... مشکلی نداری ... در ضمن ... جوان خوبی است ... ازدواج کن ... بچه اولت هم پسر است ..."

با شنیدن این جمله بغض دختر شکست ... خنده و گریه شیرینی توامان به صورتش نشست ...

دیگر دلش قرص شده بود ...

 

 

پی نوشت: تابلوی شیرینی بود از صحنه ای که دیدم  ...گفتم شما هم ببینیدش ...

 


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1390/12/26 |
...

ببین خدا ... مردونه بیا معامله کنیم ...

هر چی ا زعمر من مونده بردار ... به جاش به فرشته هایی که روی زمین فرستادی بیشتر کمک کن ... هواشونو داشته باش ...

 

من از همین الان بدون هیچ ادعایی دست بسته جلوت ایستادم ...

 

 


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه 1390/12/18 |
سلام

از انجمن حمایت از کودکان کار بهم خبر دادن روزهای ۱۸ و ۱۹ اسفند یه بازارچه خیریه به نفع کودکان کار برگزار میشه ... آدرسش هم اینه :

خ ولیعصر . بالاتر از پل پارک وی . خ فرشته . بعد از تقاطع نیلوفر . پلاک 56 . مجتمع رفاهی فرشته

منبع خبرش هم این دوستمون  هستن ...

 

از ما گفتن بود

 


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1390/12/14 |
...

ما هم آدمیم ... حس داریم ... دوست داشتن سرمان میشود ... عشق را میفهمیم ... منتهی ...

 

آدمهایی هستیم که تمام عمر دیر رسیدیم ... عاشقانه هایمان را بین هیاهوی ماشین آلات نجوا کردیم ...

اشکهایمان در آبریزش ناشی از گرد و غبار پروژه ها هدر رفت ...

دل خوشیم به ابراز احساسات تلفنی و ایام مرخصی یک هفته ای ... خوش شانسهای ما ... ماهی یک هفته زندگی میکنند ...بقیه را باید زنده بود ... ما آدمهای بیابان هستیم ...

خلاصه کلام ... ما هم زندگی را دوست داریم ...

ولی ویران میشویم تا آبادی هدیه دهیم ...

 

پی نوشت:جفت پا نروید تو سینه بنده که شما مظلوم نمائی میکنید و بقیه هم دارند زحمت میکشند و غیره و ذلک! این نوشته در مورد همکاران و هم رشته های خودم بود و تا کسی از نزدیک ندیده باشد زیاد مفهوم این نوشته را نمیفهمد ... اگر دوست داشتید تشریف ببرید از پیشکسوتان این رشته بپرسید تا مطلب برایتان جا بیفتد ...من هم چون در پست قبل قول داده بودم خواستم به بخشی از مشکلات این قشر اشاره کنم

 


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1390/12/08 |
...

گیرم فرهاد هم روزی آلزایمر گرفت ... با دست های پینه بسته و نقشهای بیستون چه میکنید؟! ...

 

 

 

 

 

پی نوشت:پنجم اسفند روز مهندس هستش ... به تمام مهندسین این روز رو تبریک میگم

خصوصا مهندسین عمران

پستی برآمده از دل در مورد همکارانم خواهم نوشت منتهی الان به دلیل خستگی مفرط ذهنی و جسمی و همه جوره نمیتونم ...

منتظرش باشید


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1390/12/05 |
...

یه سری آدما هستن ... دوست دارن هر جور شده همه جا وجهه داشته باشن ...

دوست دارن هر طور شده تو هر شرایطی برای خودشون یه وجاهتی درست کنن تا مثلا در آینده به دردشون بخوره ...

وقتی با این دست آدما برخورد میکنم دلم میگیره .. نمیتونم اینجوری باشم ...

دوست ندارم به هر قیمتی! آدما رو دور و بر خودم نگه دارم ... حالا احترام و ... سر جاش ... تحت هیچ شرایطی بی حرمتی به کسی نمیکنم ...

 اما تو حیطه افراد نزدیک به خودم نمیتونم ببینمشون ... نمیتونم درددل کنم باهاشون ...

روراستی رو ترجیح میدم به رنگ عوض کردن ... ولو اینکه خوشایند عده ای نباشه ...

پاش هم ایستادم ... سعی کردم اگر قراره حرفی بزنم یا کاری بکنم که به کسی مربوطه که در حال حاضر نیست ... همون حرف رو بتونم جلوی خودش هم بگم ... یا مطمئن باشم کاری که میکنم ناراحتش نمیکنه ...

چند تا دوست قابل اعتماد داشتن بهتر از یه عالمه آدمیه که به وقتش ندونی با کدومشون دردل کنی که نره بذاره کف دست بقیه ...

 

اینجوریاس ...


برچسب‌ها: واقعیت
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1390/10/13 |